|
yeah.....we can
|
گوش چشم و اینهمه چیز برای ندیدن و نشنیدن
داستان مهدی با عزرائیل !!!
برای یکی مثل الان من مهم این نیست که دیگران چه نظری راجع بهش دارن...میگن لومپنه یا یه خرده بورژوا یا یه عقده ای که کمبودهاش رو رو بقیه بالا میاره....
برای من،الان مهم اینه که بنویسم... بنویسم که همه بدونن چقدر از مرگ نمیترسم... و این نترسیدن چه روحیه بالائی بهم داد ،تا تونستم سرطانی که قرار بود دوماهه دخلم رو بیاره، از پا در بیارم....
شهریور 86 بود اگه اشتباه نکنم....تو اوج عشق حال وسط یه مهمونی خانوادگی، یهو حالم بد شد...دکتر (س ) ،یکی از اقواممون، ازم خواست در اولین فرصت یه چکاپ کامل بدم....آزمایش خون همانا و شروع قصه همانا....
سرطان خفتم کرده بود ... جواب آزمایش رو به دکتر متخصص که دکتر (س) معرفیش کرده بود نشون دادم ،با دقت تموم بیش از ده دقیقه زل زده بود به برگه آزمایش من!بالاخره عینکش رو برداشت و داشت این پا اون پا میکرد که خودم کارش رو راحت کردم و ازش پرسیدم ... چیه دکتر سرطان دارم ؟ گفت آره مهدی ... زدم زیر خنده اینقدر بلند میخندیدم که دکتر فکر کرد دیوونه شدم ... غافل ازین که با سر دادن این خنده داشتم خودم رو برای شروع یه مبارزه سخت آماده میکردم....
آره من قهقهه میزدم اینقدر از ته دل میخندیدم که دکتر گفت مهدی تو هیچ وقت پیر نمیشی ..گفتم چرا دکتر؟گفت آخه یه احمقی....منم بهش گفتم تو هم یه دکتر واقعی هستی گفت چرا ؟گفتم چون پدر مادرت وقتی رو که باید صرف تربیت و ادبیات کلامیت میکردن، فقط صرف درس خوندنت کردن.... تا دکتر شی... واقعا هم زحمت کشیدن... از یه خنگ دکتر ساختن کار خیلی سختیه!!!. اینبار هر دو با هم خندیدیم...حالا اون دیگه دکترم نبود... دوستم بود....ما با هم دوست شدیم ...هرچند دوستیمون زیاد پیش نرفت.... چون اون فرصتی واسه به قول خودش این بچه بازیها نداشت.گرفتار تر و آدم بزرگتر ازین حرفا بود که قادر به درک این عشق و حال ها باشه.اینقدر درگیر سمینار و کنگره و درس و تدریس و درمان های شیمیائی امثال من بود که از خیلی چیزا دور شده بود.غافل ازینکه واسه یه بیمار سرطانی یه شوخی باحال ...یه جمله پرانرژی ...یه دست مردونه ...خیلی موثر تر از چند دوره شیمی درمانیه....
یادمه اون روزا وضعیت مالی خیلی بدی داشتم ...دکتر هم دستور داده بود در اسرع وقت ،درمان رو آغاز کنیم...
شیمی درمانی شروع شد... و کچلی و بی حالی و بی اشتهایی...حالت تهوع مدام ....من اما هنوز لبخند به لب داشتم ... لبخندی سرشار از امید و کمی آلوده به ترس .. ترسی که ناشی از جهلم نسبت به روزای آتی بود.... آمپولها و قرصها روز به روز گرونتر میشد .... یادمه یه بار در پی تحریم سازمان ملل بواسطه سخنوری رییس جمهور محبوب !!! آقای احمدی نژاد قیمت یکی از آمپولها به یکباره از صد و شصت هزار تومان به هفتصد هزار تومان رسید....
چه روزای جالب ،خاص و عجیب غریبی....اونم برای من .... منی که تو زندگیم تا اون موقع حتی یه آمپول هم نزده بودم! برای من بچه قرتی، که دین و دنیاش مدل موهاش بود ....
دو ماه گذشت ولی من نمردم ... شاید چون منتظر مرگ نبودم نیومد سراغم. هر روز لاغر تر و بی حال تر میشدم ... حالا دیگه همه موها ،ابروها وحتی ناخن هام ریخته بود ... ولی من با تمام مشکلاتم ... با ورشکستگیم.. با همه دردهام، هنوزم لبخند به لب داشتم. باید شش ماه شیمی درمانی میکردم... چهار ماه مونده بود هنوز ... روزا به سختی شب میشد و شبها با زحمت به صبح میرسید... تو این مدت کارم شده بود مطالعه و یوگای ذهنی ... البته به شرکتم هم سر میزدم ... البته بیشتر راجع به دنیای بعد از مرگ تحقیق میکردم... گذشت و گذشت چند ماه بعد یه روز بهاری جواب آزمایشم رو بردم تا به دکتر نشون بدم . تا دید گفت این جواب اشتباهه باید دوباره چکاپ کنی .. اینبار که جواب رو دید ناباورانه منو در آغوش کشید و در حالی که سعی میکرد بغضش رو فرو بده بهم گفت مهدی تو معجزه کردی ... کاملا خوب شدی .. و هیچ آثاری از بیماری تو وجودت نیست ... بازم کلی با هم خندیدیم ... و من ناخودآگاه بیاد لحظاتی افتادم که نیمه شبها صدای گریه مادرم رو در حال دعا میشنیدم... خدا خواست و من سلامتیم رو دوباره بدست آوردم ... ای کاش هام اما تو این زندگی دوباره خیلی فرق کرده بود ... دیگه آرزوم ویلای مجلل تو لواسان و بی ام دبلیو مدل سال کروک نبود ... من تغییر کردم ... و از سرطان متشکرم که دیدم رو وسیعتر از چهار انگشت جلوی دماغم کرده بود....
حالا دیگه ایکاش هام اینا بودن...
کاش همه دکترها روانشناس هم بودن...
کاش همه طعم خوش خوبی کردن بی منت رو میچشیدن...
کاش فقط آدمائی که انسان بودن شکل آدم می موندن.
کاش محک آدما بجای پول و قیافه و قد و مدرک و ادبیاتی که بکار میبردن ، یه دل دریایی صاف و بی خط و خش بود.
کاش فقر نبود.
کاش فهم بود.
کاش ادعا نبود...
همه آدما لحظاتی رو دارن که به خودشون میان ... کودک میشن...
کاش درست تو همون لحظات اینقدر توانا بشن که هر آنچه تو ذهنشونه بتونن عملی کنن. ...
کاش هیچ وقت دلی نشکنه...
کاش... کاش هیچوقت حسرت تو نگاه هیچ کس موج نزنه...
کاش همه همیشه خدا شاد ومحترم باشن...
کاش یه شب هوا مه بشه و همه آروم و دوست داشتنی و عمیق بیان بیرون از خونه هاشون... تو هوای مه گرفته شب ریه هاشون رو پر و خالی کنن....درونشون رو شستشو بدن با عشق و محبت... از همه بدیها و کینه ها پاک شن...
کاش وقتی مه بره همه چالشها رو باخودش ببره...
کاش همه ایکاش هام به حقیقت پیوند بخوره...
اونوقته که میپرم تو بغل خدا و میگم مرسی از تو خدا ....ایول!!
حرف آخرم اینه... ............حالا دیگه نگرانی من نه مریضیه....... نه عدم امنیت روانی صرف برای خودم ......... و نه مرگ ............
نگرانی من اینه که نمیرم و بازم نگاهم گره بخوره به نگاه مستاصل یه آدم بیچاره آبرو مند و نتونم یاریش کنم.....
س ک س خسته خیانت
یک دو یا ۱۱۰ یا ۹۱۱
سئوال سطحی پاسخ سطحی سئوال عمیق ....
توضیح : اگه شنا بلد نیستی دور و بر عمق نپلک...................
ایران خواب تکرار
کارگر جهاز خود کشی
بی بی فتیر مایه
پینوشه پینوکیو پیانو
نشت گاز خواب خواب